باورهای ما معمولاً یک ریشه واحد ندارند. تجربههای زندگی، خانواده، محیط اجتماعی و فرهنگی و معنایی که خودمان از اتفاقها میسازیم، میتوانند در شکلگیری آنها نقش داشته باشند. کودکی هم مهم است؛ اما همه باورهای ما در کودکی ساخته نمیشوند و آنچه آن زمان شکل گرفته، لزوماً قرار نیست تا پایان زندگی همانطور باقی بماند.
گاهی یک جمله سالها در ذهن ما زندگی میکند:
«نباید به کسی وابسته باشم.»
«اگر اشتباه کنم، ارزشم کمتر میشود.»
«پول بهسختی به دست میآید.»
«برای موفقشدن باید همیشه قوی باشم.»
ممکن است این جملهها آنقدر برایمان آشنا باشند که اصلاً به چشم «باور» نگاهشان نکنیم. برای ما شبیه واقعیتاند.
اما این باورها از کجا آمدهاند؟ آیا خانواده آنها را به ما داده؟ از اتفاقهای دوران کودکی آمدهاند؟ فرهنگ روی آنها اثر گذاشته؟ یا بخشی از الگوهایی هستند که نسلبهنسل در یک خانواده ادامه پیدا کردهاند؟
پاسخ احتمالاً ساده و یکخطی نیست.
در ادامه پنج سرچشمهای را بررسی میکنیم که میتوانند در شکلگیری یک باور نقش داشته باشند:
تجربهی مستقیم و معنایی که ما از آن میسازیم
سالهای کودکی
خانواده — آنچه گفته میشود و آنچه دیده میشود
فرهنگ و پیامهای تکرارشوندهی جامعه
الگوهایی که از نسلهای پیشین ادامه پیدا میکنند
و در پایان به پرسشی میرسیم که از همهی اینها مهمتر است: چه چیزی امروز باعث میشود هنوز آن باور را درست بدانیم؟
یک اتفاق چطور میتواند به یک باور تبدیل شود؟
فرض کنید کودکی در کلاس دستش را بالا میبرد، جواب اشتباهی میدهد و چند نفر به او میخندند.
اتفاقی که افتاده ساده است: او جواب اشتباهی داده و چند نفر خندیدهاند.
اما چیزی که در ذهن کودک از این اتفاق باقی میماند، میتواند متفاوت باشد. یک کودک ممکن است فکر کند: «خب، اشتباه کردم.» کودک دیگری ممکن است به این نتیجه برسد: «اگر جلوی دیگران اشتباه کنم، مسخره میشوم.» و اگر تجربههای مشابهی بارها تکرار شوند، ممکن است کمکم نتیجه عمیقتری شکل بگیرد: «بهتر است جلوی جمع حرف نزنم.»
اینجا یک تفاوت مهم وجود دارد: اتفاقی که برای ما افتاده، با معنایی که از آن ساختهایم یکی نیست.
ما فقط تحت تأثیر تجربههایمان نیستیم؛ برداشتی که از آن تجربهها میسازیم هم اهمیت دارد. به همین دلیل است که دو نفر میتوانند اتفاق مشابهی را تجربه کنند و باورهای متفاوتی از آن بسازند.
در روانشناسی شناختی، به همین قالبهای معناساز که با تکرار تثبیت میشوند «طرحواره» گفته میشود؛ الگوهایی که تعیین میکنند تجربهی تازه چطور تفسیر شود.
جدول زیر همین فاصله را در سه نمونهای که در این مقاله میخوانید نشان میدهد:
اتفاق | معنایی که ساخته میشود | باوری که میماند |
|---|---|---|
جواب اشتباه در کلاس و خندهی چند نفر | «اگر جلوی دیگران اشتباه کنم، مسخره میشوم.» | بهتر است جلوی جمع حرف نزنم. |
طلاق والدین در کودکی | «هیچ رابطهای قابل اعتماد نیست.» — یا: «بعضی رابطهها تمام میشوند، اما هنوز میشود یک رابطه سالم ساخت.» | دو باور کاملاً متفاوت از یک اتفاق واحد |
تحقیرشدنهای مکرر | «قضاوت دیگران خطرناک است.» | نسبت به قضاوت دیگران حساسترم. |
کودکی چقدر مهم است؟
کودکی دوره مهمی است. ما در این سالها تازه داریم خودمان، دیگران و دنیا را میشناسیم. یاد میگیریم چه چیزی امن است و چه چیزی خطرناک، چه رفتاری پذیرفته میشود، اشتباهکردن چه معنایی دارد، آیا میشود به دیگران اعتماد کرد و آیا میتوانیم نیازهایمان را بیان کنیم.
خانواده، مدرسه، دوستان و محیطی که در آن بزرگ میشویم، همه در این یادگیری نقش دارند. بنابراین طبیعی است که بعضی از باورهای ما ریشههایی در تجربههای کودکی داشته باشند.
اما اینجا یک اشتباه رایج وجود دارد: اینکه فکر کنیم همهچیز در کودکی تعیین شده است.
اینطور نیست. ما بعد از کودکی هم تجربه میکنیم، رابطه میسازیم، شکست میخوریم، موفق میشویم و چیزهای تازهای درباره خودمان و دنیا یاد میگیریم. بعضی باورها در بزرگسالی شکل میگیرند و بعضی باورهای قدیمی هم میتوانند با تجربههای جدید تغییر کنند.
کودکی بخشی از داستان ماست، نه تمام آن.
خانواده چطور روی باورهای ما اثر میگذارد؟
گاهی تأثیر خانواده کاملاً مستقیم است. کودکی ممکن است بارها بشنود: «پول درآوردن خیلی سخت است»، «اگر بهترین نباشی، به جایی نمیرسی» یا «مردم چه میگویند؟»
اما خیلی از چیزهایی که از خانواده یاد میگیریم هیچوقت مستقیماً به ما گفته نمیشوند. ما نگاه میکنیم.
میبینیم پدر و مادرمان با پول چه میکنند، وقتی اشتباه میکنند چطور با خودشان رفتار میکنند، آیا در خانواده میشود مخالفت کرد، آیا میشود کمک خواست و وقتی کسی شکست میخورد تحقیر میشود یا حمایت.
کودک فقط به حرفهای خانواده گوش نمیدهد؛ فضای خانواده را هم تجربه میکند.
آلفرد آدلر همین مجموعهی جهتگیریهای زودهنگام را «سبک زندگی» مینامید: نقشهای که کودک برای جای خود در جهان میکشد و بعدها بیآنکه بداند از روی آن زندگی میکند.
بااینحال حتی اینجا هم رابطه ساده نیست. دو فرزند یک خانواده ممکن است برداشتهای کاملاً متفاوتی از همان محیط داشته باشند. پس نمیتوانیم بگوییم: «مادرت این را میگفت، پس حتماً این باور را داری.»
خانواده یکی از بخشهای مهم داستان است، نه تمام آن.
فرهنگ چطور بر باورهای ما اثر میگذارد؟
خانواده خودش در یک جامعه و فرهنگ زندگی میکند. ما از کودکی با پیامهایی درباره موفقیت، پول، آبرو، ازدواج، استقلال، خانواده، شکست، قدرت و حتی خوشبختی روبهرو میشویم.
بعضی از این پیامها آنقدر تکرار میشوند که دیگر متوجه حضورشان نیستیم.
مثلاً ممکن است کسی سالها این را بدیهی بداند که «در این سن باید به جای مشخصی از زندگی رسیده باشم.» اما یک روز از خودش بپرسد: «واقعاً خودم این را میخواهم، یا سالهاست فکر میکنم باید اینطور زندگی کنم؟»
فرهنگ میتواند روی نگاه ما اثر بگذارد، اما همه آدمهای یک جامعه یک باور ندارند. ما میتوانیم بعضی پیامها را بپذیریم، بعضی را رد کنیم و بعضی را سالها بعد دوباره بررسی کنیم.
آیا بعضی الگوها از نسلهای قبل به ما میرسند؟
گاهی در خانوادهها شباهتهایی میبینیم که جالباند. مثلاً کسی ممکن است پدربزرگش را هرگز ندیده باشد، اما اعضای خانواده بگویند: «وقتی عصبانی میشوی دقیقاً مثل او رفتار میکنی» یا «این حساسیتی که داری خیلی شبیه مادربزرگت است.»
این شباهتها میتوانند از مسیرهای مختلفی شکل بگیرند. بخشی ممکن است به ویژگیهایی مربوط باشد که از نظر زیستی به ارث میبریم. بخشی میتواند از فضای خانواده و فرهنگی بیاید که نسلبهنسل ادامه پیدا میکند.
پژوهشگران همچنین بررسی میکنند که آیا بعضی اثرهای استرس و تجربههای سخت میتوانند از راه سازوکارهای اپیژنتیکی با نسلهای بعد ارتباط داشته باشند. در مطالعات انسانی نشانههایی وجود دارد، اما هنوز درباره اندازه اثر و مسیر دقیق انتقال، پاسخ قطعی نداریم.
دو مرور علمی تازه همین وضعیت را جمعبندی میکنند: ژو و رایان (۲۰۲۳) در بررسی انتقال بیننسلی استرس و تروما در انسان، و هولوکا و همکاران (۲۰۲۴) در مرور پیامدهای اپیژنتیکِ ناملایمات اوایل زندگی. هر دو مرور نشانههایی گزارش میکنند و هر دو تأکید دارند که مسیر دقیق انتقال در انسان هنوز روشن نیست.
پس بهتر است برای هر شباهتی فوراً یک توضیح قطعی نسازیم.
در کنار این نگاه علمی، یک نگاه معنویتر هم وجود دارد: اینکه شاید ما فقط داستان شخصی خودمان را با خود حمل نمیکنیم و بعضی الگوهای نسلهای قبل نیز به شکلی در زندگی ما ادامه پیدا کنند.
این یک نگاه معنوی و تأملی است، نه یک نتیجه علمی قطعی. میتوانیم از آن برای پرسیدن سؤالهای بهتر درباره زندگیمان استفاده کنیم، بدون اینکه آن را بهجای علم بنشانیم.
گاهی سؤال مهمتر این است: چه الگویی در خانواده من بارها تکرار شده و آیا ردی از آن را در زندگی خودم هم میبینم؟
تجربههای سخت چه اثری میگذارند؟
بعضی تجربهها میتوانند نگاه ما به خودمان یا دنیا را عمیقاً تغییر دهند.
فردی که بارها تحقیر شده ممکن است نسبت به قضاوت دیگران حساستر شود. کسی که رابطهای بسیار ناامن را تجربه کرده ممکن است اعتمادکردن برایش دشوارتر شود. فردی که مدت زیادی در شرایط ناامن زندگی کرده ممکن است حتی بعد از تمامشدن آن شرایط، همچنان دنیا را جای ناامنی تجربه کند.
اما باز هم باید محتاط باشیم. دو نفر میتوانند تجربه سخت مشابهی داشته باشند و واکنش یکسانی نشان ندهند. پس نمیتوانیم از بیرون بگوییم: «چون این اتفاق برای تو افتاده، حتماً این باور را داری.»
بهتر است بپرسیم: «این تجربه برای تو چه معنایی پیدا کرد؟»
چرا دو نفر از یک اتفاق، باورهای متفاوتی میسازند؟
فرض کنید دو کودک طلاق والدینشان را تجربه کردهاند. یکی ممکن است بعدها به این نتیجه برسد: «هیچ رابطهای قابل اعتماد نیست.» دیگری ممکن است به نتیجه متفاوتی برسد: «بعضی رابطهها تمام میشوند، اما هنوز میشود یک رابطه سالم ساخت.»
اتفاق یکی بوده، اما معنایی که از آن ساخته شده متفاوت است.
تجربههای قبلی، خلقوخو و ویژگیهای فردی، آدمهایی که بعداً وارد زندگی ما میشوند، توضیحی که درباره اتفاق دریافت میکنیم و تجربههای بعدی میتوانند در این تفاوت نقش داشته باشند.
برای همین پیدا کردن یک خاطره قدیمی همیشه به این معنا نیست که «ریشه باورمان» را پیدا کردهایم. گاهی اصلاً یک ریشه وجود ندارد. ممکن است یک باور حاصل تعداد زیادی تجربه کوچک باشد که در طول سالها روی هم جمع شدهاند.
آیا پیدا کردن ریشه یک باور برای تغییر آن کافی است؟
نه همیشه.
گاهی فهمیدن گذشته بسیار کمککننده است. ممکن است ناگهان متوجه شویم: «حالا میفهمم چرا همیشه اینطور فکر میکنم.» همین دیدن میتواند مهم باشد.
اما یک باور ممکن است سالها بعد از شکلگیری اولیهاش، با تجربهها و رفتارهای ما تقویت شده باشد.
مثلاً کسی باور دارد: «اگر خود واقعیام را نشان بدهم، دیگران مرا نمیپذیرند.» برای همین کمتر خودش را نشان میدهد. در نتیجه فرصت کمتری پیدا میکند که تجربه متفاوتی داشته باشد و باور قدیمی همچنان زنده میماند.
پس در کنار سؤال «این باور از کجا آمده؟» یک سؤال دیگر هم مهم است: «چه چیزی امروز باعث میشود هنوز این باور را درست بدانم؟»
این سؤال ما را از گذشته دوباره به زندگی امروز برمیگرداند.
اگر میخواهید همین را روی یک باور مشخص تمرین کنید، برنامهی سیروزهی بازآفرینی یک باور قدمبهقدم همین مسیر را دنبال میکند.
قرار نیست برای گذشته یک مقصر پیدا کنیم
وقتی درباره ریشه باورها حرف میزنیم، خیلی راحت ممکن است به اینجا برسیم: «مادرم باعث شد اینطور شوم»، «همهاش به خاطر پدرم است»، «کودکی من را خراب کرده» یا «این الگوی خانواده ماست.»
ممکن است خانواده یا تجربههای گذشته واقعاً سهم مهمی در داستان ما داشته باشند. دیدن آن سهم هم مهم است. اما هدف شناخت باورها فقط پیدا کردن مقصر نیست.
هدف این است که بتوانیم مسیر را واضحتر ببینیم.
شش پرسش برای بررسی یک باور
یک باور خودتان را انتخاب کنید و این چند سؤال را بررسی کنید:
اولین بارهایی که به یاد میآورم چنین نگاهی داشتم چه زمانی بود؟
چه تجربههایی ممکن است در شکلگیری آن نقش داشته باشند؟
در خانواده یا محیطی که بزرگ شدم چه پیامهایی درباره این موضوع وجود داشت؟
من از آن تجربهها چه معنایی ساختم؟
آیا این الگو را در نسلهای قبل خانواده هم میبینم؟
و مهمتر از همه: چه چیزی امروز باعث میشود هنوز آن را درست بدانم؟
ممکن است پاسخ همه این سؤالها را پیدا نکنید. اشکالی ندارد. قرار نیست برای هر باور یک داستان کامل از گذشته بسازیم.
گاهی کافی است متوجه شویم چیزی که سالها آن را «واقعیت» میدانستیم، شاید یک باور با یک تاریخچه باشد.
و همین دیدن، یک امکان تازه ایجاد میکند:
اگر این باور در طول زندگی من شکل گرفته و تقویت شده، آیا هنوز میخواهم اجازه بدهم همان باور جهت انتخابهای امروز من را تعیین کند؟
اگر به این پرسش رسیدهاید و میخواهید آن را با ساختار و همراهی دنبال کنید، میتوانید مسیر هوشمند لایفنیک را آغاز کنید یا با کوچینگ خصوصی شروع کنید.
منابع
Zhou, A., & Ryan, J. (2023). Biological Embedding of Early-Life Adversity and Intergenerational Epigenetic Transmission of Stress and Trauma in Humans.
Holuka, C., et al. (2024). Transgenerational impacts of early life adversity: from health determinants, implications to epigenetic consequences.
مرورهای ژنتیک رفتاری درباره خلقوخو و نقش همزمان وراثت و محیط.

